|
|
|
|
|
حتما این اصطلاح به گوشتون خورده که میگن دستم نمک نداره.آدم گاهی اوقات این مفاهیم رو با گوشت و پوست و خون خودش لمس میکنه.واسه یه آدمی کلی زمان اختصاص میدی بهش محبت میکنی از کمک های مادی و معنوی بهش دریغ نداری اما جواب این محبت های تو رو به یه نحوی میده که خستگی تموم اون کارا رو دوشت می مونه.اما از نظر من اون آدم هم مقصر نیست این تو بودی که بیش از ظرفیت لیوان اون آدم. آب داخلش ریختی و سرریز شده.تجربه من میگه که ظرفیت هم اکتسابی نیست تو یه سری آدما هست تو یه سری دیگه نه.اگه با هر آدمی مثل خودش و متناسب با ظرفیتش برخورد کنی هم خستگی رو دوشت نمی مونه هم اینکه بعضیا قدر عافیت رو بیشتر میدونند.
همین... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
بهانه نوشتن این پست یه کتابه.کتابی که توسط یکی از همنوردان در گروه کوهنوردی ما نوشته شده.رمانی به اسم ((کلاغهای بی ناخن)).با خوندن این کتاب تصویر زیبایی از زندگی نسل امروز در ذهنم شکل گرفت و بیش از پیش به این اعتقاد خودم استوار شدم که جوون های ما در صورت حمایت توان خلق آثار قشنگ و موندگار رو بدون در نظر شرایط سنی و جنسیتی دارا هستند.کتاب با یک مربع رفاقتی شروع میشه رفاقتی که نمونه اون رو میشه در فیلمهای مسعود کیمیایی دید ولی این بار اضلاع تشکیل دهنده این مربع ۴ دختر مدرسه ای هستند.وجود همین مربع رفاقت میتونه باعث تقویت نوستالژی نسل قبل از ما بشه که به دنبال یک ذهنیت تاریخی همیشه در ناخودآگاه ایده آل گرای خودش به دنبال خلق چنین روابط مستحکمی بوده- هست و خواهد بود.و به نوعی شناسنامه اصالت و ایرانی بودن این رمان رو به رخ میکشه.تصویر قشنگ دیگه این کتاب تصویر خانوادست که زلال و روان و بدون غلو و بزرگ نمایی های رایج نقش خودش رو در سرنوشت افراد بازی میکنه بدون اون که از باور پذیری و رئالیسم موجود در جامعه فاصله بگیره.یعنی نویسنده با زیرکی از سیاه و سفید کردن موضوعات حذر کرده و سعی بر اون داره که مخاطب رو اسیر تنفر و علاقه لحظه ای از پدیده ای نکنه و بالعکس مثل یک راوی قهار خواننده رو با یک موج آرام و بدون سکسکه های رایج درگیر شخصیت های کتاب و همذات پنداری با اونها بکنه.و همین پرهیز از سیاه نمایی و قهرمان سازی کمک فراوانی به باورپذیری بیشتر این رمان میکنه.در یک نمای کلی رمان ((کلاغ بی ناخن)) می تونه صدای نسل امروز باشه .نسلی که شاید میبایست عشق گمشده خودش رو در کافی شاپ ها و ماشینهای مدل بالا جستجو کنه و جدا از یک عمقی نگری اسیر درهای قفل شده و بسته شده و مثل باران شخصیت اصلی داستان دچار یک خودگم شدگی شخصیتی میشه که نمونه اون رو با یه مقدار دقت در افراد همنسل خودمون می بینیم.
با آرزوی روزهای آفتابی تر برای نویسنده کتاب
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
از من عاشق تر نیست اون که اومد از راه
همه چی رو میشه همین امروز- فردا از من عاشقتر نیست اون که گل گفت با تو من کمی مغرورم نمیگم حرفامو از من عاشقتر نیست اون که خامت کرده! من که دل دادم اون. چی به نامت کرده؟! ((افشین مقدم)) ------------------------------------------- هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست ----------------------------------------- نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز یه خوابی دیدم
خوابی که خاطرم نیست اما دلم می دونه که خواب آخرم نیست. سه چار بهار قبل خواب دلم چه با صفا بود خالی بود از کینه و دلم پر از خدا بود. نه می دونست گشنگی فحشه!یا حرف زوره نه میدونست عاشقی یه راه بی عبوره! سه چار بهار قبل خواب یه مرد ساده بودم. تو عالم سواره ها خودم پیاده بودم. چه خوب به یادم میاد تو رفتنی نبودی از جنس شیشه اما شکستنی نبودی. سه چار بهار قبل خواب گذشته نازنینم! حالا به این دلخوشم که خوابت و ببینم حالا خدای قلبم یه عالمه نفرته سزای مرد ساده زندگی با حسرته. نه خواب تو بهانست من از خودم شکستم دیگه به خوابم نیا وقتی چشامو بستم سه چار بهار قبل خواب حالا فقط خیاله چه گشنه باشم چه سیر بودن تو محاله... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت توسط آرش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.تو يه كتابي يه جمله خوندم كه هرچه زمان گذشت بيشتر معني اون جمله برام قابل لمس و آشكار شد.:
((اگر انساني زير ۳۰سالگي ايده آل فكر نكنه احمقه !و اگه همون آدم بعد ۳۰ سالگي ايده آل فكر كنه احمقه.))من هنوز ۳۰ ساله نشدم.دوست داشتم و دارم كه در مورد خيلي چيزا ايده آل فكر كنم و ايده آل رو مد نظر قرار بدم .اما اين روزها كمتر ميشه نشوني از آيده آل رو در جايي پيدا كرد .جامعه مصرفي و مادي گراي امروز مجالي براي دغدغه ها و تفكرات روشنفكرانه و ايده آليستي باقي نذاشته.قطعا مشكلات فراوان اقتصادي كه پيش پاي نسل جوان قرار داره و اونها از حداقل هاي تشكيل يك زندگي مستقل فرسنگها دور نگه ميداره امكان تفكر صحيح به يك زندگي ايده آل رو هم نميده چه برسه به انجام اون.قديمي ها در اين جور مواقع از يك جمله كليشه اي استفاده ميكنند .((صبر كن همه چي درست ميشه))اما ايا عمر از دست رفته رو ميشه دوباره به دست آورد؟زمان تنها چيزيه كه قابل خريدن نيست .به طور حتم با گذر عمر انرژي آدم هم تحليل ميره نشاط و شادابي ازدست ميره .سرخوردگي و انزوا طلبي جايگزينش ميشه و اونجاست كه نه تنها ايده آل و مطلوب بلكه متوسط هم به دست نمياد.روزنامه جام جم در چند شماره قبل خودش مقاله با عنوان رشد ازواج ميان زنان مسن و پسران جوان چاپ كرده بود كه در خودش تامل برنگيز بود.نميخوام اين رويداد اجتماعي رو نقد كنم.اما مگه چند سال ميشه با يه جمله دوستت دارم يك انسان ديگر رو پايبند كرد.وقتي شرايط ازدواج و تشكيل خانواده در سن ازدواج براي اكثريت جامعه غير ممكن جلوه ميكنه.ازدواج تبديل به يك ريسك نامعلوم ميشه كه مي تونه شيريني وصال رو از ابتدا در سايه تلخي جدايي قرار بده.با توجه به شرايط اقتصادي حاكم بر دنيا اميد به بهبودي كوتاه مدت اين قضيه چندان محتمل نيست و اين يك راه نامعلوم رو جلوي پاي هر جووني قرار ميده .راهي كه از پايانش اطلاع دقيقي در دست نيست. اما شايد يك پايان تلخ بهتر از يك تلخي بي پايان باشه.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط آرش
|
|
||